سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

اولین سفر محمد طه

سلام عشق مامان بالاخره در تاریخ 11/5/91 اولین سفر زندگی رو بعد از به دنیا اومدنت با مامان و بابایی رفتی؛ رفتیم شمال خونه ی عزیز جون و پدر جون توی مسیر راه هم خیلی پسر خوبی بودی بااین که هوا خیلی گرم بود ولی شما توی بغل مامانی آروم خوابیده بودی گل قشنگ مامان فقط یکی دوبار واسه شیر خوردن باباجون رو مجبور کردی که صبر کنه و ماشین رو یه جای پارک کنه تاشما شیر میل کنی ههههههههه البته منم همه ی سعیم رو می کردم که آفتاب روی صورت نازت نیفته. نیم ساعتی از افطار گذشته بود که رسیدیم و  پدر جون و عزیز جون زحمت کشیده بودن و واسه شما گوسفند قربونی کرده بودن راستی عمه جون هم بود که همگی بادیدن شما کلی خوشحال شدن اینم عکس های شازده پسر مامان&...
6 مهر 1392

ختنه کردن نفس مامان عشق بابا

سلام پسر گلم قربون اون روی ماهت بشه مامان بالاخره  در تاریخ 12/5/91 همراه بابایی و عزیز جون و پدر جون ضحی خانم (دختر عمه) رفتیم پیش آقای دکتر که شما رو ختنه کنه یا به قول بابارضا داماد کنه الهی فدات بشم خدا روشکر خیلی ساکت بودی فقط وقتی که آقای دکتر داشت آمپول بی حسی رو می زد گریه کردی و بعد دیگه مثل یه مرد کوچولو ساکت بودی منم که پشت در اتاق بودم فقط داشتم گریه می کردم که عزیز جون هرزگاهی می یومد به من دلداری می داد که چیزی نیست و تموم شد وقتی هم که اومدیم خونه تا دوروز فقط سختت بود و گریه میکردی منم گاهی باگریه هات گریه میکرم بعد از اون دیگه مثل همیشه پسر خوبی بودی.آقای دکتر گفت بعد از 4 روز میتونی بری حمام که عزیز جون زحم...
6 مهر 1392

محمد طه و گرفتن قرآن به سر در شب 21 ماه مبارک رمضان

محمد طه عزیزدلم درشب 21 ماه رمضان مراسم احیا و قرآن به سر رو تو شمال بغل پدرجونش همراه مامانش  و مادربزرگ باباجون از تلویزیون دنبال می کرد. تمام مدت گل نازنینم خواب بود و موقع قرآن به سر گرفتن بیدار شد بعد دوباره لالا کرد.امشب هم که شب 23 هست پسر کوچولو مامان می خواد با پدرجون و مادرجونش بره مسجد تا واسه همه دعا کنه.   ...
6 مهر 1392

بهونه قشنگ زندگیم چهل روزگیت مبارک

عزیزم چهل روزه که زندگی ما رو بااومدن خودت شادترکردی حالا باید بری حمام چهل روزگی. پسر گلم امروز91/5/21،چهل روزه شدی و چون ما شمال بودیم و عزیز جون زحمت کشید و شما رو برد حمام.فسقلی مامان چقدر آب بازی رو دوست داری بعد از شستنت عزیز حون با یک کاسه ی کوچولو که روش اسامی پنج تن و کلمه الله و آیات قران بود روی قسمت های مختلف بدنت آب ریختند واز خداخواستند که بدن کوچولوی تو رو از آسیب ها حفظ کنه.....و تو پسر  کوچولوی ما سالم و صالحی باشی....  راستی چون بابارضا کنارمون نیست هم من هم شما خیلی دلمون براش تنگ شده ولی بابایی قول داده که عید فطر بیاد پیشمون و سه تایی بریم خونه. عکسای حمام چله در ادامه مطلب   شازده ...
6 مهر 1392

واکسن دو ماهگی

  می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند... سلام مامانیِ نازِمن... در تاریخ 91/6/11 با خاله و دایی حسین رفتیم واکسن دوماهگیتو زدیم یه دونه پای راست (هپاتیت) و یه دونه پای چپ (سه گانه)قطره فلج اطفال(خوراکی) خدا بده برکت!!! مادرت واست فوت کنه. خیلی گریه کردی و جیغ کشیدی، خیلی مظلوم بودی فقط تا در اتاق دکتر گریه کردی.شبم یه 15 دقیقه گریه کردی و کلا با ناله خوابیدی ولی دیگه گریه نکردی. مجددا بمیرم برات مظلومم... کبابم... عاشقم...  الان نزدیک صبحه و تو تازه خوابیدی.  شب یه کم تب داشتی و ناله میکردی. چه لحظات سختی بود، وقتی نگهت داشته بودم تا به پاهات واک...
6 مهر 1392

این روزها رو دوست دارم

باز هم یه شب دیگه و به خواب رفتن معصومانه ات توی بغلم. چند دقیقه از خوابیدنت بیشتر نگذشته اما دلم برات تنگ شده. آروزی عسلی من! این روزها از دید همه و گاهی از دید خودم روزهای سختی هستند. روزهای بدون استراحت اما پر از عشق و هیجان و شادی کنار تو بودن. قشنگترین قطعه پازل زندگی من! لبخندهای معصومانه و نگاه پر از مهرت تمام دلتنگیامو پاک می کنه. با هر صدای ساده و قشنگت تمام ثانیه هام رنگی می شن! ازت ممنونم که اومدی و زندگی قشنگمونو قشنگتر کردی. با هر لحظه در کنار تو بودن مهر و هیجان و امیده که تمام وجودمونو پر می کنه. ...
6 مهر 1392

طه و طهورا در سفر به قم و جمکران

سلام پسر عزیزم روز جمعه تاریخ 91/7/7 همراه من و بابایی و دوستت طهورا خانم  و شاید هم در آینده همسر عزیزت و مامان و بابای طهورا رفتیم قم و جمکران که مثل همیشه شما ما رو شرمنده کردی و کل راه پسر خوبی بودی و لالا کردی. طهورا هم خیلی دختر خوبی بود و دوست داشت تو آوردن وسایل به ما کمک کنه .موقع نماز خوندن هم منو خاله ریحانه نوبتی شما رو بغل می کردیم.               ...
6 مهر 1392

ماجرای سربازی رفتن زندگی مامان و بابا

سلام پسر عزیزم منو ببخش مامانی که خیلی وقته نتونستم بیام و برات بنویسم آخه خودت که می دونی عزیز دلم، شما همه وقته منو به خودت اختصاص دادی منم دلم می خواد همش پیشت باشم و باهات بازی کنم گل پسرم. ولی امروز که شما در خواب ناز به سر می بری طبق معمول من حوصلم سر رفت و می خوام برات ماجرای سربازی رفتنت  رو تعریف کنم که لباس پوشیدی و می خوای بری سربازی الهی مامان فدات بشه خیی دوست دارم عاشقتم.   محمد طه به مامان و باباش گفت که می خوام در مورد قضیه مهمی با شما صحبت کنم.گفت که چون دیگه مردی شده می خواد زودتر بره سربازی چون این کاریه که بالاخره باید انجام بده   و با مخالفت شدید مامان و بابا روبرو شد مخصوصاً مامان .چ...
6 مهر 1392

محمد طه در مراسم شیر خوارگان حسینی

پسر گلم می دونم که کوتاهی کردم و خیلی دیر این پست رو گذاشتم معذرت می خوام نازدونه ی مامان.  شما در تاریخ 91/9/2 در مراسم شیر خوارگان حسینی امامزاده ابراهیم آمل شرکت کردی و کلی هم پسر خوبی بودی. ما آمل خونه ی عزیز جون بودیم، عمه جون ، ضحی و نفیسا (دخترای عمه) ما رو همراهی کردن. شما هم پسر خوبی بودی اصلاً اذیت نکردی فقط خیلی گرمت بود،راستی اونجا تو اون همه نوزاد اقای مداح شما رو تو بغلش گرفت و روضه حضرت علی اصغر خوند.   اینجا هم آقای مداح شما رو بغل کرده   ...
6 مهر 1392

چهار ماهگیت مبارک شازده

چهار ماهه که زیباترین فرشته بهشتی اومده توی کلبه عشق ما... چهار ماهه که از همیشه عاشقترم .... چهار ماهه که زیباترین لحظه ها و ثانیه های زندگیم رو سپری میکنم... چهار ماهه که تو با همه کوچکی ات بزرگترین شادی رو به قلب من و بابایی هدیه کردی... چهار ماهه که ............... واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم محمد طه  عزیزم باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت.دیروز داشتم عکسهای روزای اولت رو نگاه میکردم یهو یه عالمه دلم گرفت که دیگه توی اون اندازه و سایز نمیبینمت و تو همینطور داری بزرگ و بزرگتر میشی... نمیدونم از بزرگ شدنت باید احساس شادی کنم یا افسوس بخورم ؟؟؟؟  عزیز مامان روز به روز داری شیرین تر میشی ...
6 مهر 1392